ترمهترمه، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه سن داره

ترمه دختر اصیل ایران زمین

محبت به توان بینهایت

سلام به دخترم این روزها حس و حال من در نوسان شدیدی هست.یک جورهایی توی رفتار با تو گیج و منگ شدم .بیشتر اوقات در عجبم. و خیلی از روزها مثل یک کواآلا به من آویزون هستی  وتا  میخوام تورو از بغل بزارم پایین  کلی گریه میکنی.بعضی وقتها واقعا هیچ و هیچ و هیچ کاری نمیتونم انجام بدم به فکر افتادم که پیش یک مشاور برم و رفتم و راجب به تو کلی توضیح دادم .از رشد خوبت در این یکسال و چند ماه تا کارها و شگفتی آفرینی هات. و تشخیص جناب دکتر این بود که تو فقط محبت بیشتر از اینهارا از من میخواهیو اصرار داشت خیلی بهت محبت کلامی و فیزیکی داشته باشم ماندم حیرانتر از قبل که این دختر فسقل ما از وقتی از خواب بیدار میشه  مد...
4 شهريور 1390

تاتر

آی خدا دوباره فیل من یاد هندستون کرده دلم دوباره تاتر میخواد.دوباره بازی کنم و سر تمرین اون یکی بدو کردنها با کارگردان(بابات) و اون همه استرس وقتی پامو میزاشتم رو صحنه ، یک آن خون تو رگهام خشک میشد و میگفتم چه غلطی کردم این بار آخره کاش بشه دوباره. با امسال میشه ٥ سال که دوتایینمون هیچ کاری نکردیم نه بابات نوشته و نه کارگردانی کرده و نه من بازی آدم دلش میگیره وقتی فکر میکنه به اون همه کار ، اون همه جشنواره ریز و درشت و اون همه تشویق و اون همه که تا بازبینی و اجرا رسیدن ها و بعد کلا حذفت کنند و داوری نشی . خودمون بازم خوشحال بودیم می دونستیم که این کار هم باز به سیاست حاکم جور در نیامده و........ ولی هرگز دل...
27 مرداد 1390

18 مرداد1384

عزیزکم به این روز که میرسم احساس خوشایندی ندارم برایم خاطره خوبی به همراه نداره دلم تنگ شده واسه مادر بزرگی که غم نبودنش بیشتر برای تنها شدن مادرم هست خیلی وقتها دلم برای مامانم میگیره که الان مادری کنارش نیست. همیشه مامانم میگه حاضر بودم بیشتر از اینها برایش کاری میکردم و پرستاریش را تا سالها به عهده میگرفتم اما در کنارم بود مادر بزرگم  که با اینکه  دل پر غمی داشت ،اما روحیه اش فوق العاده بود و سعی میکرد که همه را شاد کنه اگر خیلی وقتها در تنهایی اش اشک های ریز ریز می ریخت پایین ، اما تا به کسی میرسید شروع میکرد با صدای قشنگش آواز خواندن یا ترانه های شاد شهرمون خدا رحمتش کنه به فکر زنده ها بود و از...
18 مرداد 1390

1 سال و 4ماه و 4 روزگیت ، ترمه جونم

یک روز که از همه روزمرگیها خسته و دلخور بودم ترجیح  دادم شرایطی مهیا کنم که تو مواد مغذی و معدنی خوبی بهت برسه خوشحال بشی که خودت داری بدون کمکم میان وعده ات را میخوری.... و خوب منهم بشم یک عکاس آماتور و دلتنگیامواز یادم ببرم نتیجه اینکه یک ساعتی دو تاییمون حسابی لذت بردیم و شاد بودیم تا کلی بعد از این اتفاق آدم میتونه با چیزهای ساده هم شاد بشه .....اگه هنرش را داشته باشه البته . خدایا این هنر رو در من بوجود بیار ..خیلی روزها و هیلی وقتها دلتنکم               ...
17 مرداد 1390

جهاد با نفس

خیلی ها طرف رژیم گرفتن نمیرند..خوب معلومه سخته...دلت میخواد خیلی چیزها رو بخوری و دیگه اجازشو نداری خودت به خودت اجازه نمیدی. بعد طاقت نمیاری و  دلی از عزا در میاری چند روز داشتم فکر میکردم واقعا رژیم گرفتن یکجور جنگیدن با نفس هست بقول بابام این نفس آدم رو بیچاره میکنه . خوب آره واقعا .  .اکثرا بخاطر اینکه دلشون خواسته این رو بخورند و اونو هم تست کنن شده این وضعه وزنشون .اول از همه خودم رو بگم : از شکلات نمیتونم بگذرم . از قهوه و نسکافه که کمبود آهن به دنبالش میاد و خلاصه فلان غذا وای نه حیفه نمیتونم بگذرم یک خاطره بگم براتون عید امسال موقع سال تحویل در جایی خوب با جمعی خوب در ...
11 مرداد 1390

یک هدیه جدید از طرف خدا

عزیزم...نفسم...ترمه جون 3-4 روزه کمی مزاجت بهم ریخته کاشف به عمل اومده که دندون نیش بالا و پایین داره در میاد البته فقط سمت راست کلا شما لنگه ، لنگه عمل میکنی تازه دندون جلوی سمت چپی نصفه در اومده...تقریبا 1 ماه پیش این اتفاق افتاد حدودا به فاصله 3 ماه از دندون پیش جلویی خوب این هم از گزارش عملکرد دندونهای سرکار خانم انشا فقط غذاهای سالم و خوب با ایم دندونهات نوش جان کنی   ...
9 مرداد 1390

ترمه عزیزم 1 سال و 3 ماه و 22 روز و 17 ساعت و 59 دقیقه و 7 ثانیه سن داری

  من میگم  : کی نفسه منه؟ تو میگی:  ترمه من میگم : کی جون منه؟ تو میگی:  ترمه من میگم :عُمرم  کیه؟ تو میگی ترمه   البته قابل ذکر هست ترمه را واضح نمیگی ولی میدونی که اسمت ترمه هست و جون و عمر و نفس منی نفسم  ، عمرم ، جونم خدارو شکر میکنم که پروردگار نظر به تو داره و همیشه در پناهش سالم هستی و خوشحال.....سالهای سال آمین ٦ مرداد ١٣٩٠ ...
6 مرداد 1390

یکسال و سه ماه و شانزده روزگی ترمه جون

دُخی جون این روزها ماشاا خیلی کارهای جدید میکنی یعنی به ما فرصت نمیدی که اولیش و هضم کنیم ، سریع یک کار دیگه رو میکنی مثل 3 -4 روز پیش که مدام تلفن را بر میداشتی ( خدا را شکر دست به موبایل نمیرسه) و مدام با خاله لاله حرف میزدی...در خیال خودت و خیلی هم جدی هر از 10 تا جمله   ، من فقط یکی - دوتاشو میفهمیدم یعنی چی امروز هم که کارهای باباتو مو به مو انجام میدادی و اداشو موقع حرف زدن با تلفن در میاوردی..صداتو کلفت میکردی میگفتی : ایو ..آ..قا بیار...بده بابات دیگه ریسه رفته بود از خنده اصلا فکرشو نمیکردیم اینقدر قشنگ و دقیق ضبط کنی ...کامل پس بدی عصر رفتیم پارک...وای به اندازه 365 روز دنبالت دویدم هر بچه ...
31 تير 1390